تبليغاتX
حرفهای خودمانی

حرفهای خودمانی

دوستی عشق

سلام بر عشق

(تصویر از آرزوهای محال )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 17:56  توسط POPCORN  | 

اشکامو پاک کنم یا نه؟

اشکامو پاک کنم یا نه؟

اشکامو پاک کنم یا نه دوستم داری یا نداری          تکلیف عشقمون چیه؟ عاشقی یا مسافری؟

 

اشکامو پاک کنم یا نه؟ بگو تو میمونی باهام           یا اشکو هدیه میکنی وقت جدایی به چشمام؟

                           

  اشکامو پاک کنم یا نه؟ اشکامو پاک کنم یا نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 17:43  توسط POPCORN  | 

بوسه عشق

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 13:44  توسط POPCORN  | 

عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 13:39  توسط POPCORN  | 

دودلی

آخه من هیچی ندارم که نثارت کنم
تا فدای چشمهای مثل بهار تو کنم
می درخشی مثل یک تیکه جواهرتوی جمع
من می ترسم عاقبت یه روز قمارت بکنم
من مثل شبهای بی ستاره سرد و خالیم
خوب می ترسم جای عشق غصه رو یارت کنم
تو مثل یه قصه پر از خاطره هستی نمی خوام
من بی نشون تو رو نشونه دارت بکنم
تو که بی قرار دیدن شب و ستاره ای
واسه دیدن ستاره بی قرارت بکنم
مثل دریا بی قراری نمی تونی بمونی
من چرا مثل یه برکه موندگارت بکنم
من مثل شبهای بی ستاره سرد و خالیم
خوب می ترسم جای عشق غصه رو یارت بکنم
تو مثل قصه پر از خاطره هستی نمی خوای
من بی نشون نشونه دارت بکنم

تو بگو خودت بگو با تو بمونم یا برم
آخه من هیچ نمی خوام غصه دارت بکنم
تو بگو خودت بگو با تو بمونم یا برم
آخه من هیچ نمی خوام غصه دارت بکنم
تو بگو خودت بگو با تو بمونم یا برم
آخه من هیچ نمی خوام غصه دارت بکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 13:25  توسط POPCORN  | 

دل زار عاشق

تا وقتی اینجا بمونی بارون قشنگ ونم نمه                                                     

                                                            

هوای رفتن که کنی مرگ گلهای مریمه

ای کاش گل بودی و من می چیدمت

یا که طلوی بودی و من از پنجره می دید مت

ای کاش....

با رفتن تو آسمان رنگی دگر شد

با رفتن تو دیدگانم خونین وتر شد

دیگه توان شعر گفتن در بر من نیست

با رفتن تو عصر من با ناله سر شد

غمگین ترینم در نبودت بین یاران

خون از دو چشمم گشته جاری همچو باران

آتش و آب

آتش زبان آب را نمی فهمد

و آب زبان آتش را و آه

از حرفهای آتشین زبان تو

قطره که قطره

وجودم را

آب می کند

در بهار آرزوهایم

 

تو را می بینم وتو حتی یک شاخه محبت از

 

مهربانی باغ دلم نمی چینی

اینها رو بخون حال کن

دوست دارم شمع باشم و از غم دوریت ذره ذره آب گردم...

دلت را درآخرین وداع دفن کردم اما هنوز در کوچه باغ دلم قدم می زنی...

گریه هایم بی صداست عشق من بی انتهاست ردپای اشکهایم را بگیر تا ببینی خانه

این عاشق کجاست...

اینم یه شعر باحال

وقتی رفتی باز هوا بد شد

روزگار از بدی بدتر شد

وقتی رفتی آسمان تر شد

گریه ابرا بدتر شد

گلها پژمردن وای گلها

مردن شاخه هاشون زیر

پا خم شد ابرا باریدن دلها

پوسیدن قفس قناری تنگ تر

شد این دلم مرده دستمو خونده

صبح تا شب بهونه آورده

بی خبر مونده از همه رونده

قاصدک خبر نیاورده

دیگه برگرد یار دیگه بس کن

یار دل من از غصه داقون

شد بی تو من خستم درها رو

بستم همه جا برام یه زندون

شد....

 

فراموشی به همین سادگی ها نیست امید من دلم از تو جدا نیست

دارم آتیش می گیرم از جدای با تو ولی همیشه به یاده تو هستم

ومی خوام به یاده عشقت بمیرم...

 

کنار آشنایی تو آشیانه می کنم

فضای آشیانه را پر از ترانه

می کنم کسی سوال می کند به

خاطر چه زنده ای و من برای

زندگی تو را بهانه می کنم

اگر آسمان شبی بی ستاره باشد

من را خیالی نیست

چون تو تنها ستاره دل منی

که هرگز خاموش نخواهی شد

تو مثل موج صبوری که وفادار به دریا

تو مهی مثل حقیقت مهربونی مثل رویاء

تو چقدر ساده پاکی مثل یاس های تو باغچه

مثل اون دیوان حافظ لب طاقچه نشسته تو

مثل اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر مثل

اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر

 

بیا ببین که چگونه به سیم اخرزدم                                             

                                  

کسی که شاعر ساحل غروب تنهایی است

 

گرچه مجنونم صحرای جنون مال من است

لیکن دیوانه تر از من دل شیدای من است

تقديم به عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 12:36  توسط POPCORN  | 

طناب

طناب 

داستان درباره ی یک کوهنورد است که میخواست از بلند ترین کوه ها بالا برود.

او پس از سالها اماده سازیِِ, ماجراجوییخود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط

برای خود می خواست,تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.تاریکی ,

بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.همه چیز سیاه بود. اصلاً دید

نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.همانطور که از

کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله ، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط  

می کرد . از کوه پرت شد . همچنان سقوط می کرد و در ان لحظات

ترس عظیم ، همه رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد . اکنون فکر می کرد مرگ چقدر

به او نزدیک است.

ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این

 لحظه سکون برایش چاره ای نماند جز آن که فریاد بکشد

«خدایا کمکم کن» ناگهان صدای پر طنینی از آسمان جواب داد :« از من چه می خواهی؟».

مرد گفت:ای خدا نجاتم بده !. ندا آمد:« واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟ »

مرد پاسخ داد:«البته که باور دارم» دوباره ندا آمد:«اگر باور داریطنابی را که به کمرت بسته

 است پاره کن».

اما مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند . بدنش ازیک طناب

آویزان بود در صورتیکه او فقط یک متر از زمین فاصله

داشت!!!

و اما شما ؟ شما چقدر به طناب تان وابسته اید؟ آیا حاضرید آن را رها کنید؟

در مورد خداوند هرگز یک چیز را فرا موش نکنید.

هرگز نباید بگویید که او شما را فراموش کرده یا تنها گذاشته است . هرگز فکر نکنید که او

مراقب شما نیست.

به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است.


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 12:28  توسط POPCORN  | 

..عشق و دیوانگی..

 

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،فضیلت ها و تباهی هاهمه جا

 شناور بودند. انها از بیکاری خسته وکسل شده بودند. روزی همه فضایل وتباهی ها دور هم

جمع شدند، خسته تر و کسل تر از همیشه. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:بیائید یک بازی

بکنیم،..مثلاٌّّ قایم باشک.

هممه از پیشنهاد او شاد شدند. دیوانگی فوراٌّ فریاد زد:من چشم می گذارم. از ان جایی که هیچ

 کس نمی خواست به دنبالِ دیوانگی بگردد، همه قبول کردند که او چشم بگذارد و او به دنبال

انها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت وچشمهایش را بست و شروع به شمردن

کرد:یک،دو،سه،.....

لطافت خود را به شاخ ماه اویزان کرد ، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد ، اصالت در میان

 ابرها پنهان شد ، هوس به مرکز زمین رفت ،طمع داخل کیسه ای که خود دوخته بود مخفی شد.

 دیوانگی مشغول شمردن بود : 79 و 80 و همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و

 نمی توانست تصمیم بگیرد . جای تعجب هم نیست میدانیم که پنهان کردن عشق مشکل است .

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید : 95 و 96 و .....

 

هنگامی که دیوانگی به صد رسید ، عشق پرید و در بین یک بوته رز پنهان شد . دیوانگی فریاد

 زد که دارم می آیم .

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی ، تنبلیش امده بود جایی پنهان شود . لطافت را

یافت که به شاخ ماه اویزان شده بود ، دروغ ته چاه ، هوس در مرکز زمین . یکی یکی همه را

پیدا کرد به جز عشق .

حسادت در گوش هایش زمزمه کرد که تو فقط عشق را باید پیدا کنی و او پشت بوته گل رز

است .

دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیادی ان را در بوته گل

فرو کرد . دوباره ، دوباره ، تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون امد . با

 دست هایش صورت خود را پوشانده بود واز میان انگشت هایش قطرات خون بیرون می زد .

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند . او نمی توانست جایی را ببیند ، او کور شده بود .

دیوانگی گفت : من چه کردم؟ من چه کردم ؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم و عشق پاسخ

داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی ، اما اگر می خواهی کاری کنی راهنمای من شو .

و از آن روز است که عشق کور است ودیوانگی همواره در کنار او

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 11:51  توسط POPCORN  | 

عشق

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

                                            یادگاری که در این گنبد دوار بماند

تقدیم به دوستام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 21:6  توسط POPCORN  |