تبليغاتX
حرفهای خودمانی

حرفهای خودمانی

دوستی عشق

زندگي زيباست........

زندگي زيباست نه در رويا ...... بوسه زيباست نه براي هوس ....... پرنده زيباست نه براي قفس ....... دوست داشتن زيباست نه براي لمس كردن براي حس كردن

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 19:47  توسط POPCORN  | 

G..S..M

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 1:11  توسط POPCORN  | 

والنتاین مبارک !

 
والنتاین مبارک !love struck
ولن تاين در اردبيــل :
خديجه : رحيم آقا ! تو بيلميـري امروز چه روزيه ؟
 رحيــم : والا فِچ ميكنم روز جهاني مبارزه با محيط زيست ! ها ؟
 خديجه : يوخ بابا ! امروز ولرم تايمه !!
 رحيـــم : ها ؟! ولرم تايم نمنه ؟!
 خديجه : بابا تو مجله نوشته بود روز عشگه ! روز احساساته ! روز من و شوماست !
 رحيــم : شوما كيه ؟! ها ؟! بچه بپر برو اون چاكو رو از آشپزخونه بيار ....
 خديجه : رحيم آقا ! شوما اصن به من هيچ وقت توجه نميكني ! منم آدامام بابا به خدا ! منم مث شما از بچگي بزرگ شدم
! حگّ ِ مادري  دارم به جَردنِ بچه هات بالام !
 رحيـــم : بيبين خديج ! من تا حالا چيزي كم گوذاشتم ؟! كوتاهي شده از گِبالِ من ؟!
 خديجه : رحيم آقا ! امروز همه دوست پسرا واسه دوست دختراشون كادو ميخرن ... خوب شوما چيرا نميخري ؟
 رحيـــم : آخه زن ! تو اصن خودش و با من چيكار داري ؟ آخه كدوم مردي واسه زنش سالي يه بار تولّد ميگيره؟
 كه من واسه تو ميگيرم ؟
 خديجه : اصن هرچي شوما بيگي ! به ما ولرم تايم نيومده بابا ... دستاتو بشور بيا شامتو بخور بابا !
 رحيـــم : سيكتيــر بابا !!!
--------------
ولن تاين در جواديه طهران :
 بتول : آق مِيـتي ! ميدوني امروز چه روزيه ؟
 ميتي : دست كم گرفتي مارو مس كه ! خب امروز سالگرد آزادي آق ميتي از زندونه ديه !!
 بتول : نه بابا ... امروز روز زيد بازاست ... توام كه امامِ زيد بازايي .... !!!
 ميتي : خدائي ؟! پس كثافتكاري داريم امشب ؟!!
 بتول : اول كادو آق ميتي ...
 ميتي : واستا ! بيگير اينو بپوش .. خدائي كل مسجد شارو گشتم اينو پيدا كردم ...          
             از رنگ سبز فسفري خوشت ميومد ديه ؟! اينو بپوشي چه هلوئي ميشي به مولا !! بتركونيم !
 بتول : ايول ! دمت فرت آق ميتي !! خدائيش خيلي آقائي ! آخه كي ولوووووم تاين واسه زيدش مايو سه تيكه ميخره ؟ ها ؟؟؟
 ميتي : دِهــــه !! اين جاي تشكرته ان تركيب ؟ ميخواي يه جوري بزنم تو لگنت كه مث اين مايو سه تيكه بشي ؟!!
 بتول : اصن ميدوني چيه ؟ نخواستيم داداش .. به ما اين غلطا نيومده !
 ميتي : گو ميخوري نميخواي !! مگه منو تو چيمون از اين بچه سوسولا كمتره كه وووولوم تاين ميگيرن واسه هم ...
بتول : باشه باااااااا !! نمودي ...
ميتي : آها ! ايول حالا شد .. ! لبرو بده بياد ... جوووووون !!!kiss
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 19:37  توسط POPCORN  | 

عشق اتمی

عشق اتمی

 نقل است روزی دختر شاه ترکان که در زیبایی و کمال شهره هفت اقلیم بود نامه ای فرستاد برای شاهزاده ی ارمن که ای شاهزاده ی بزرگوار ، من برای یافتن همسر دلخواه خود تحقیق زیادی کردم و کسی را مناسب تر از شما ندیدم. حالا برای اینکه شایستگیهای شما بر من ثابت شود لطف کنید و پس از گذشتن از هفت خان مسیری که پیش رو دارید به خواستگاری من بیایید و بعد توضیح داده بود که خان نخست چیست و دیم چه و سیم چه و چه و چه و هفتم چه و در نهایت چه وچه.
شاهزاده ی ارمن که یک جوان معلوم الحالی بود از خواندن این نامه به ذوق آمد و بی اطلاع سایرین راه ترکستان پیش گرفت .

مصرع : این ره که تو میروی به ترکستان است

در راه رسید به خان اول که یک بیابان بی آب و علفی بود. بعد از دو شبانه روز راه پیمودن نه آبی برایش مانده بود نه غذایی که یک هلیکوپتر آمد و به او آب و غذا داد و او را از صحرا عبور داد و رفت.
شاهزاده که همچنان به راهش ادامه میداد در یک دشت خوش آب و هوا ناگهان یک غول سه سر را دید به این بزرگی و فهمید که این باید همان خان دوم باشد. غول میخواست شاهزاده را آنآ یک لقمه چپ کند که چند تا کوماندو رسیدند و با سلاحهای پیشرفته ی خود ترتیب غول را دادند و سرش را هم دادند به شاهزاده تا برای محبوبش ببرد.

خان سوم و چهارم و  در نهایت هفتم  هم همینطور با کمکهای ناگهانی و خوش شانسی شاهزاده به خوبی و خوشی گذشت و شاهزاذه با صحت و سلامت و لپهای  گل انداخته رفت جلوی در قصر و بنا کرد دختر شاه ترکان را صدا زدن. یک آدم سبیل گنده ای سرش را از پنجره قصر آورد بیرون که هی مگر خودت خواهر و مادر نداری؟! گفت دارم. اما بدانید من شاهزاده ارمنم  و به خواستگاری دختر شاه ترکان آمده ام . مرد سبیل گنده که خودش شاه ترکان بود گفت ولی من که دختر ندارم. در همین موقع وزیر دربار آمد و گفت قربان این نقشه ای بود که برای بدام انداختن شاهزاده کشور رغیب کشیده بودیم. شاهزاده را دستگیر کردند وبه کشور ارمن اولتیماتوم دادند که اگر شاهزاده را زنده میخواهید باید فرایند غنی سازی هسته ای را متوقف کنید و برای باز پس دادنش کلی قرامت و امتیاز سیاسی از شاه بخت برگشته ی ارمن گرفتند. ما از این داستان نتیجه میگیریم که آدم باید قبل از رفتن به خواستگاری فعالیت های هسته ای خود را داوطلبانه متوقف کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 12:3  توسط POPCORN  | 

فرزاد نوری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 17:14  توسط POPCORN 

چراغم تویی!

 
  چو شمع جمالت چراغم شود
مرا در دو عالم چرا غم شود
چرا غم شود ؟ چراغم تویی
چراغم تویی! چرا غم شود
 
  گاه مي انديشم

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي روي خندان تو را

كاشكي مي ديدم.
 
شانه بالا زدنت را

بي قيد

و تكان دادن دستت كه

مهم نيست زياد

تكان دادن سر را كه

عجيب ! عاقبت مرد؟

افسوس !

كاشكي مي ديدم !
من به خود مي گويم :

« چه كسي باور كرد جنگل جان مرا

آتش
عشق تو خاكستر كرد ؟»
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 17:33  توسط POPCORN  |