زندگي زيباست........
دوستی عشق

عشق اتمی
نقل است روزی دختر شاه ترکان که در زیبایی و کمال شهره هفت اقلیم بود نامه ای فرستاد برای شاهزاده ی ارمن که ای شاهزاده ی بزرگوار ، من برای یافتن همسر دلخواه خود تحقیق زیادی کردم و کسی را مناسب تر از شما ندیدم. حالا برای اینکه شایستگیهای شما بر من ثابت شود لطف کنید و پس از گذشتن از هفت خان مسیری که پیش رو دارید به خواستگاری من بیایید و بعد توضیح داده بود که خان نخست چیست و دیم چه و سیم چه و چه و چه و هفتم چه و در نهایت چه وچه. مصرع : این ره که تو میروی به ترکستان است در راه رسید به خان اول که یک بیابان بی آب و علفی بود. بعد از دو شبانه روز راه پیمودن نه آبی برایش مانده بود نه غذایی که یک هلیکوپتر آمد و به او آب و غذا داد و او را از صحرا عبور داد و رفت. خان سوم و چهارم و در نهایت هفتم هم همینطور با کمکهای ناگهانی و خوش شانسی شاهزاده به خوبی و خوشی گذشت و شاهزاذه با صحت و سلامت و لپهای گل انداخته رفت جلوی در قصر و بنا کرد دختر شاه ترکان را صدا زدن. یک آدم سبیل گنده ای سرش را از پنجره قصر آورد بیرون که هی مگر خودت خواهر و مادر نداری؟! گفت دارم. اما بدانید من شاهزاده ارمنم و به خواستگاری دختر شاه ترکان آمده ام . مرد سبیل گنده که خودش شاه ترکان بود گفت ولی من که دختر ندارم. در همین موقع وزیر دربار آمد و گفت قربان این نقشه ای بود که برای بدام انداختن شاهزاده کشور رغیب کشیده بودیم. شاهزاده را دستگیر کردند وبه کشور ارمن اولتیماتوم دادند که اگر شاهزاده را زنده میخواهید باید فرایند غنی سازی هسته ای را متوقف کنید و برای باز پس دادنش کلی قرامت و امتیاز سیاسی از شاه بخت برگشته ی ارمن گرفتند. ما از این داستان نتیجه میگیریم که آدم باید قبل از رفتن به خواستگاری فعالیت های هسته ای خود را داوطلبانه متوقف کند.
شاهزاده ی ارمن که یک جوان معلوم الحالی بود از خواندن این نامه به ذوق آمد و بی اطلاع سایرین راه ترکستان پیش گرفت .
شاهزاده که همچنان به راهش ادامه میداد در یک دشت خوش آب و هوا ناگهان یک غول سه سر را دید به این بزرگی و فهمید که این باید همان خان دوم باشد. غول میخواست شاهزاده را آنآ یک لقمه چپ کند که چند تا کوماندو رسیدند و با سلاحهای پیشرفته ی خود ترتیب غول را دادند و سرش را هم دادند به شاهزاده تا برای محبوبش ببرد.
|
|
|
چو شمع جمالت چراغم شود
مرا در دو عالم چرا غم شود
چرا غم شود ؟ چراغم تویی
چراغم تویی! چرا غم شود
![]() |
|
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي روي خندان تو را كاشكي مي ديدم. شانه بالا زدنت را
بي قيد و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد ![]() تكان دادن سر را كه
عجيب ! عاقبت مرد؟ افسوس ! كاشكي مي ديدم ! من به خود مي گويم : « چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد ؟» |