تبليغاتX
حرفهای خودمانی

حرفهای خودمانی

دوستی عشق

مناجات

بار خدایا،نیرو و دلیری به من ده تا... 
 
یاد بگیرم که چیزهای کوچک و بی اهمیت مرا عصبانی
 
 و ناراحت نکند.
 
یاد بگیرم به چیزهای واهی و بیهوده نیندیشم.
 
یاد بگیرم چگونه فهم و درک خود را افزایش دهم.
 
یاد بگیرم گستره ی دیدم را وسیع کنم.
 
یاد بگیرم چگونه دل مردمان به دست آورم
 
یاد بگیرم که ارزش هر کس به شخصیت و انسانیت اوست
 
 نه به ظاهر زیبایش.
 
یاد بگیرم هرگز هرگز در امور مردم دخالت نکنم.
 
یاد بگیرم هیچ وقت هیچ وقت دست از تلاش بر نکشم.
 
یاد بگیرم طاقت خود را افزایش دهم.
 
یاد بگیرم صبور باشم.
 
یاد بگیرم درباره ی موضوعی که راجع به آن اطلاعی
 
ندارم هیچ وقت هیچ وقت سخن نگویم.
 
یاد بگیرم زبانم را کنترل کنم و بی موقع سخن نگویم.
 
یاد بگیرم خوب گوش فرا دهم.
 
یاد بگیرم خوب فکر کنم و عجولانه تصمیم نگیرم.
 
یاد بگیرم هنگام ناراحتی دست به عمل نزنم.
 
یاد بگیرم که فاصله ی بین تلاش وکاهلی،
 
 شجاعت وحماقت،شکست و پیروزی، زندگی و مرگ،
 
 نفس و جهاد با نفس یک تار مو بیشتر نیست.
 
یاد بگیرم که چگونه یک انسان باشم.
 
 الهی یاریم ده که بی شک به یاری تو محتاجم.
 
الهی یاریم ده تا شکوه یکتاییت را دریابم.
 
الهی یاریم ده که شکوه انسانیت را به پای نخوت نریزم.
 
 الهی یاریم ده تا بندگیت کنم

 سعي کن بخاطر کسي که دوستش داري غرورتو از
 
دست بدي ولي
 
مواظب باش بخاطر غرورت کسي رو
 
که دوستش داري از دست ندي
 

مهم نيست چند بهار در کنارهم زندگي کنيم باور کنيد
 
مهم اين است که يادمان باشد عمرمان کوتاه است در
 
 پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت: کاش فقط چند
 
لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و
 
همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند
 
ثانيه بگوييم

هرگزدنبال كسي نباش كه بتوني بااون زندگي كني,
 
بلكه دنبال كسي باش كه نتوني بدون اون زندگي كني
 
 
حدود جواني
 
از شمال: محدود است به آينده اي كه نيست به اضافه غم 
 
و پيري
 
و سايه ي مخوف ممات!....
 
از جنوب: بگذشته اي پوچ... پر از خاطرات تلخ!گاهي
 
اوقات شيرين
 
مشرق: طلوع آفتاب عشق ;صلح با مرگ; شروع جنگ
 
حيات!...
 
مغرب: فرسنگها از حيات دور ; آغوش تنگ گور; غروب عشق
 
ديرين!...........
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 17:45  توسط POPCORN  | 

یـــــــــــــــاهــــــــــــو

 
یـــــــــــــــاهــــــــــــو
 
بگذار که نورهایت بدرخشند :
 
مردم اغلب نامعقول ، بی حساب وخود خواه اند!
 
تو ، درهرحال آنها را ببخش .
 
اگر مهربان هستی ، ممکن است مردم به توتهمت بزنند که خودخواه بوده وزیاده روی می کنی !
 
تودرهرحال مهربان باش.
 
اگر موفق هستی ، ممکن است چند دوست غیر واقعی وچند دشمن واقعی پیدا کنی !
 
تو درهرحال موفق باش.
 
اگر توصادق ، جوانمرد، بخشنده وبا حقیقت باشی ممکن است مردم تورا گول بزنند!
 
تودرهرحال صادق وروراست باش.
 
اگرآسوده وشادمان ، بردبار ومتین باشی ، ممکن است مردم به تو حساددت کنند!
 
تودرهرحال شاد وبردبارباش.
 
هرکارخیروخوبی را که امروز انجام می دهی ، غالبا مردم ، فردا آن را فراموش می کنند!
 
تودرهرحال سازنده وخوب باش وکارخوب انجام بده .
 
چیزی را که برای ساختنش سالها وقت صرف کرده ای ! بعضی ها یک شبه توانسته اند آن را خراب کنند.
 
تو درهرحال بساز.
 
بهترین ها را به دنیا ارائه کن با اینکه ممکن است هرگز کافی نباشد!
 
ولی تو درهرحال بهترین کاری که می توانی دردنیا انجام بده .
 
سرانجام
 
درتشریح وتحلیل آن می بینی :
 
آنچه می گذرد بین تو وپروردگا راست وهرگز بین تو ومردم نبوده است .
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
آقاى جك، رفته بود استخدام بشود . صورتش را شش تيغه كرده بود و
 
كراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را
 
پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدير شركت جواب
 
بدهد .
 
آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و منكر از آقاى جك سين جيم
 
بكند، يك ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال
 
پاسخ بدهد . سئوال اين بود : 
 
"شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى
 
ميكنيد، ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به
 
انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و
 
باران و طوفان چشم براه معجزه اى هستند .يكى از آنها پير زن
 
بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى به او نشود ممكن است همانجا
 
در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومين نفر، صميمى
 
ترين و قديمى ترين دوست شماست كه حتى يك بار شما را از مرگ نجات داده
 
است . و نفر سوم، دختر خانم بسيار زيبايى است كه زن رويايى شماست و
 
شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار خود داشته باشيد . اگر
 
اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر
 
كداميك را سوار ماشين تان مى كنيد؟؟ پيرزن بيمار؟؟ دوست قديمى؟؟ يا
 
آن دختر زيبا را؟؟ جوابى كه آقاى جك به مدير شركت داد، سبب شد تا
 
از ميان دويست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در
 
آيد. 
 
راستى، ميدانيد آقاى جك چه جوابى داد ؟؟ اگر شما جاى او بوديد چه
 
كار ميكرديد ؟؟
 
 
 و اما پاسخ آقاى جك : 
 
آقاى جك گفت : من سويچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمى ام تا
 
پير زن بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم
 
زيبا در ايستگاه اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را
 
سوار كند
 
 
 
لبخند اقاقيست شايد
يا كه زمزمه ي مبهم ماه
شايد راز نهان در لطافت بنفشه باشد
شايد شعور درك بهار يا بودن حيات در رگ خشك زمستان
چگونه باشد
كجا برود
از كجا ، در كجا، به كجا
ذهن من
اين توسن پر همت لجوج
اين تند باد ويرانگر عجول
من به نگارستان وجود رفتم
سيبي روي درخت باغ اشراق عشوه ميكرد
چيدم
رمز بودن ، دانستن نبود
رمز بودن ، آموختن بود
كه چگونه بايد بودن را خواند
بودن داشتن كتاب نيست
بودن آموختن چگونه خواندن است
عشق داشتن رمز شكيباييست
و خدا ،
سرابي دعوت كننده
رفتن و نرسيدن ، و رسيدن و شگفتي
كه تعريف ، تعريف نيست
واژه واژه نيست
آنجا كه قانون باشد ، قانون قانون شكني آسان است
آسمان ، اگر لطفي براي روز تولد اشكم داري
بياموز ، چگونه بيانديشم
من از تو معجزه نميخواهم
كه همين گفتن تنهايي من ، معجزه است
 
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 15:50  توسط POPCORN  |